تبليغاتX
عشقولانه
گاهی خوردن لگدی از پشت ! برداشتن گامی به جلو است . . .
 مهر مادر

 

 

چند سال پيش در يک روز گرم تابستان پسر کوچکي با عجله لباسهايش را درآورد و خنده کنان داخل درياچه شيرجه رفت. مادرش از پنجره نگاهش ميکرد و از شادي کودکش لذت ميبرد. مادر ناگهان تمساحي را ديد که به سوي فرزندش شنا ميکند. مادر وحشت زده به سمت درياچه دويد و با فرياد پسرش را صدا زد. پسر سرش را برگرداند ولي ديگر دير شده بود .... تمساح با يک چرخش پاهاي کودک را گرفت تا زير آب بکشد. مادر از راه رسيد و از روي اسکله بازوي پسرش را گرفت. تمساح پسر را با قدرت ميکشيد ولي عشق مادر به کودکش آنقدر زياد بود که نميگذاشت او بچه را رها کند. کشاورزي که در حال عبور از آن حوالي بود، صداي فرياد مادر را شنيد، به طرف آنها دويد و با چنگک محکم بر سر تمساح زد و او را کشت. پسر را سريع به بيمارستان رساندند. دو ماه گذشت تا پسر بهبودي مناسب بيابد. پاهايش با آرواره هاي تمساح سوراخ سوراخ شده بود و روي بازوهايش جاي زخم ناخنهاي مادرش مانده بود.
خبرنگاري که با کودک مصاحبه ميکرد از او خواست تا جاي زخمهايش را نشان دهد. پسر شلوارش را بالا زد و با ناراحتي زخم ها را نشان داد، سپس با غرور بازوهايش را نشان داد و گفت : اين زخم ها را دوست دارم، اينها خراش هاي عشق مادرم هستند ....

|+| نوشته شده توسط احمد در سه شنبه نوزدهم اردیبهشت 1391  |
 مهربانم





مهربانم یاد تو بر شعر من جان می دهد

درد من را چشم تو یكباره درمان می دهد

عشق من با هر حضور تو بهاری می شود

در رگم خون امیدی تازه جاری می شود

ای صدای تو ترنمهای باران بهار !

بر كویر سینه ام باران مهرت را ببار

ای نگاه تو خروشانتر زِ دریای دلم !

خیره شو در من كه بگریزد هراس باطلم

ای تو رویای بزرگ و خوب فرداهای من !

غم چه رونق می دهد بر عشق بی همتای من

مهربانم عشق تو معنای ایمان من است

یادت آرامشگر غمهای پنهان من است

خیز و با من تا به اوج آسمان پرواز كن

شعر همپرواز بودن را بیا آغاز كن

|+| نوشته شده توسط احمد در یکشنبه سوم اردیبهشت 1391  |
 دنیای این روزای من ...
دنیای این روزای من هم قد تن پوشم شده
انقدر دورم از تو که دنیا فراموشم شده

دنیای این روزای من درگیر تنهایی شده
تنها مدارا می کنیم دنیا عجب جایی شده

هر شب تو رویای خودم آغوشت رو تن می کنم
آینده این خونه رو با شمع روشن می کنم

هر شب تو رویای خودم آغوشت رو تن می کنم
آینده این خونه رو با شمع روشن می کنم

در حسرت فردای تو تقویمم رو پر می کنم
هر روز این تنهایی رو فردا تصور می کنم

هم سنگ این روزای من حتی شبم تاریک نیست
اینجا به جز دوری تو چیزی به من نزدیک نیست

هر شب تو رویای خودم آغوشت رو تن می کنم
آینده این خونه رو با شمع روشن می کنم
|+| نوشته شده توسط احمد در جمعه یکم اردیبهشت 1391  |
 بدون شرح

http://img4up.com/up2/34155609287048128027.jpg

|+| نوشته شده توسط احمد در یکشنبه بیست و هفتم فروردین 1391  |
 ی شعر طنز تقدیم به ی دوست خوب

بعد از افطاری ،همین یکشنبه شب

رفته بودم منزل مشتی رجب

در حدود هشت یا نه هفته بود

همسرش از دار دنیا رفته بود

تسلیت گفتم که غمخواری کنم

این مصیبت دیده را یاری کنم

رفت و ظرفی میوه آورد آن عزیز

با ادب بگذاشت آن را روی میز

در همین هنگام آمد خا له اش

خاله ی هشتاد یا صد ساله اش

او زبان بر حرف و بر صحبت گشود

من حواسم پیش ظرف میوه بود

در میان حرف او گفتم چنین

آفرین ، به به ،هلو یعنی همین

ناگهان آن پیرزن از جا پرید

از ته دل جیغ ناجوری کشید

داد زد الاف بودن تا به کی

هی به فکر داف بودن تا به کی

یک کم آدم باش این هیزی بس است

داستان گربه و دیزی بس است

مردکِ کم جنبه ی بی چشم و رو

تو غلط کردی به من گفتی هلو

|+| نوشته شده توسط احمد در چهارشنبه بیست و سوم فروردین 1391  |
 معرفت

از جدا شدن نوشتی رو تن زخمی هر برگ

گریه کردمو نوشتم نازنینم یا تو یا مرگ

 
به تو گفتم باورم کن میونه این همه دیوار 

تو با خنده ای  نوشتی همنفس خدانگهدار


بنویس مهلته موندن یه نفس بود

سهم من از همه دنیا یه قفس بود


بنویس که خیلی وقته واسه تو گریه نکردم  

سر روشونه هات نزاشتم مثل دستات سرده سردم


من که تو بن بست غربت زخمی از اواره پاییز  

فکره چشمای تو بودم با دلی از گریه لبریز

 
شبه عاشقونه ی من که هروم شد    

مهلتی این بودن با توتموم  شد

              ندونستم باید از تو میگذشتم               

رفتی از غربت چشمات می نوشتم

بنویس مهلته موندن یه نفس بود     

سهم من از همه دنیا یه قفس بود

بنویس که خیلی وقته واسه تو گریه نکردم   

سر روشونه هات نزاشتم مثل دستات سرده سردم

بنویس که خیلی وقته واسه تو گریه نکردم   

سر روشونه هات نزاشتم مثل دستات سرده سردم

|+| نوشته شده توسط احمد در شنبه نوزدهم فروردین 1391  |
 دریا ...

 

باز هم آمدی تو بر سر راهم

آی "عشق" میکنی دوباره گمراهم

دردا; من جوانی را به سر کردم

 تنها از دیار خود سفرکردم

دیریست قلب من از عاشقی سیر است

خسته از صدای زنجیر است

دریا اولین عشق مرا بردی

دنیا دم به دم مرا تو آزردی

دریا سرنوشتم را به یاد آور

دنیا سر گذشتم را مکن باور

من غریبی قصه پردازم

چون غریقی غرق در رازم

گم شدم در غربت دریا

بی نشان وبی هم آوازم

میروم شبها به ساحل ها تا بیابم خلوت دل را

روی موج خسته دریا مینویسم اوج غمها را...

|+| نوشته شده توسط احمد در جمعه یازدهم فروردین 1391  |
 داستان کفش

دلبسته ي کفشهایم بودم. کفش هايي که يادگار سال هاي نو جواني ام بودند
دلم نمي آمد دورشان بيندازم .هنوز همان ها را مي پوشيدم
اما کفش ها تنگ بودند و پایم را مي زدند
قدم از قدم اگر بر مي داشتم زخمی تازه نصیبم مي شد
سعي مي کردم کمتر راه بروم زيرا که رفتن دردناک بود
مي نشستم و زانوهایم را بغل مي گرفتم
و مي گفتم:چقدر همه چیز دردناک است...


ادامه مطلب
|+| نوشته شده توسط احمد در سه شنبه شانزدهم اسفند 1390  |
 گریه کردم

 

گریه کردم گریه گردم اما دردمو نگفتم

 

تکیه دادم به غرورم

 

تا دیگه از پا نیفتم

 

گریه گردم گریه کردم

 

چه ترانه بی اثر بود مثل مشت زدن به دیوار

 

اولین فصل  شکستن اخرین خدا نگه دار

 

من به قله میرسیدم اگه هم ترانه بودی

 

 سد و سد رو میشکستم اگه تو بهانه بودی

 

اگه غم ترانه بودی اگه تو بهانه بودی

 

گریه کردم گریه کردم اما دردمو نگفتم

 

با تو فانوس ترانه یه چراغ شعله ور بود

 

لحظه ها چه عاشقانه قاصدک چه خوش خبر بود

 

کوچه ها بدون بن بست  اسمون پر از ستاره

 

شب و گلخونه خورشید واژه ها شعر دوباره

 

دست تکون دادن اخر تو اون کوچه  خلوت

 

بغض بی وقفه اواز گریه های بی نهایت

 

گریه کردم گریه کردم اما دردمو نگفتم

 

گریه کردم................

|+| نوشته شده توسط احمد در دوشنبه پانزدهم اسفند 1390  |
 قصه عمر

به راه عمر صدها قصه دیدم

سفر کردم حکایت ها شنیدم

 نفهمیدم چه شد تا اینکه روزی

سر کوی رفیق بازی رسیدم

 به هر باغی رسیدم از سر شوق

 ز هر دسته گلی یک شاخه چیدم

 غلامم چاکرم لوتی بفرما

 همین ها شد همه عشق و امیدم

بدون هیچ حرف و سوالی

پیاله هر کسی را سر کشیدم

 ولی افسوس با هر که نشستم

رفاقت کردم و خیری ندیدم

چشام بارونی و قلبم شکسته

 از این دنیا و اهلش دل بریدم....

|+| نوشته شده توسط احمد در چهارشنبه بیست و ششم بهمن 1390  |
 
 
بالا